تبليغاتX
یاکاموز

با سلام

اول می خوام از همه ی کسایی که اومدن و اجرامونو دیدن به خاطر اینکه حمایتمون کردن تشکر کنم.

و اما قضیه ی این ۵ ماه و ۲ روز:

شاید بعضیهاتون در جریان باشین که ما چقدر برای این نمایش زحمت کشیدیم و چقدر جون کندیم مخصوصا کارگردان کار کمال و بازیگرامون ولی یه جریانی خیلی ازیتمون کرد ما از هیئت داوران قول گرفته بودیم اگه نمایشمون زیاد تماشاگر داشت دو روز دیگه اجرامونو تمدید کنن که  رو قول خودشون نایستادند که هیچ مسئولان خانه ی تئاتر به خاطر برگه های نظرسنجی و اینکه از نمایش فیلم گرفتیم تهدیدمون کردن و... خلاصه اینکه به وسیله ی اتفاقهایی که پشت پرده ی این نمایش افتاد ما فهمیدیم  باید دور تبریز یه ضربدر بزرگ و قرمز بکشیم ولی خوب استقبال شما عزیزان و حرفهایی که راجع به کار ما زده شد برای ما کافیست و خوشحالیم که تونستیم خودمونو اثبات کنیم و از همینجا می خوام ازهنرستانمون و استادان عزیز علی فتوحی و سیروس مصطفی تشکر کنم که مارو تنها نذاشتن.

به امید روزی که.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط یاشار | 
اجرای نمایش مردی که سگ شد،توسط هنرجویان فارغ التحصیل هنرستان هنرهای زیبای استاد ابولحسن اقبال آذر(گروه ۱۲تئاتری)در تاریخ ۲۳/۲۴ آذر ماه در سالن بلک باکس خانه ی تئاتر واقع در میدان دانشسرا ساعت ۶ عصر با کارگردانی:کمال پرناک و بازی:یوسف اکبرزاده،سیاوش کریم زاده،جلال خاکزاد،جمیل جوشنی،اکبر زارع،بهروز علیپور و مانی طوقدار،از همه ی عزیزان برای دیدن این اجرا دعوت می شود

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
اول می خوام در مورد پست پائین یه چیزی بگم این که شخصیتی که تو پست پائین اون حرفهارو میزد یه ابر بود که متاسفانه کسی نفهمید شایدم ایراد از من بود.


واما مایکل جکسون،به نظر من خدای موسیقی پاپ دنیا بود و هست و خواهد بود و من عاششششششقشم.

مایکل جوزف جکسون:

 (زادهٔ ۲۹ اوت ۱۹۵۸، درگذشتهٔ ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹) موسیقیدان، بازرگان آمریکایی و یکی از موفق ترین سرگرمی سازان تمام دوران ها به شمار می آيد. فرزند هفتم خانوادهٔ جکسون، فعالیت حرفه‌ای خود را در عرصهٔ موسیقی از سن ۶ سالگی به عنوان یکی از اعضای گروه جکسون فایو آغاز نمود و در حالی که هنوز عضوی از گروه بود، در سال ۱۹۷۱ کار خود را به عنوان یک تک‌خوان شروع کرد. او را "سلطان پاپ" می‌نامند، پنج آلبوم از آلبوم‌های استودیویی او جزء پر فروش ترین آلبوم‌های موسیقی جهان هستند: جدا از بقیه، دلهره آور، بد، خطرناک، تاریخ.

در دهه هشتاد میلادی، او به عنوان برترین نماد موسیقی پاپ، و اولین سرگرمی ساز آمریکائی آفریقایی‌تبار شناخته شد که موج قدرتمند و ساختار شکن عمیقی را بنیانگذاری نمود، آغاز این موج از شبکهٔ MTV بود. محبوبیت موزیک ویدئوهای او مثل «بیلی جین»، «بزن به چاک» و دلهره آور، باعث تحول ساختار موزیک ویدئو به صورت یک فرم هنری و ابزار تبلیغاتی شد، و شبکهٔ تازه تاسیس MTV را به شهرت رساند. جکسون با اجراهای روی صحنه و موزیک ویدیوهایش، حرکات تکنیکی پیچیدهٔ رقص مثل روبات و مون واک را به محبوبیت رساند. شیوهٔ منحصر به فرد او در موسیقی و سبک رقص و آوازش، تعداد بیشماری از هنرمندان هیپ هاپ، پاپ و آر اند بی معاصر را تحت تاثیر قرار داده‌است.

جکسون همچنین یک بشر دوست برجسته بود.او توسط بنیاد و تک آهنگ‌های خیریهٔ خود، و پشتیبانی از ۳۹ جنبش خیرخواهانه، میلیون‌ها دلار برای اهداف خیریه وقف یا جمع آوری کرد. با این وجود ابعاد دیگر زندگی شخصی او، همچون ظاهردر حال تغییر و رفتارش ، سبب ایجاد جنجال‌های غرض ورزانه‌ای شد که به چهرهٔ مردمی او صدمه زد. او در سال ۱۹۹۳ متهم به سوء استفادهٔ جنسی از کودکان شد. اما پلیس تحقیقات جنایی را به دلیل عدم وجود شواهد کافی متوقف نمود و جکسون هرگز دستگیر نشد. پس از آن او دوبار ازدواج کرد، پدر سه فرزند شد و تمام این‌ها جنجال بیشتری ایجاد نمود. از اوایل دهه نود نگرانی‌هایی دربارهٔ وضعیت سلامتی او وجود داشت و از اواخر دهه نود اخبار ضد و نقیضی در بارهٔ وضعیت مالی این خواننده گزارش می‌شد. در سال ۲۰۰۵ جکسون بدلیل اتهامات بیشتری مربوط به سوء استفادهٔ جنسی و چند اتهام دیگر محاکمه و تبرئه شد.

در ۲۵ ژوئن ۲۰۰۹ ، جکسن در سن ۵۰ سالگی ، بر اثر ایست قلبی درگذشت. در این زمان او در حال آماده شدن و تمرین برای یک سری ۵۰ تایی از کنسرت ها به نام "این است" که قرار بود در لندن برگزار شود، بود. مرگ او توسط پزشکی قانونی لوس آنجلس ، قتل معرفی شد. درگذشت او باعث غلیان و خروش ناگهانی احساسات جهانی و لبریز سوگ فراوانی در سراسر دنیا شد. مراسم یاد بود جهانی او که در سراسر دنیا تحت پوشش قرار گرفت توسط یک میلیارد انسان از سراسر دنیا نظاره شد.

او جزو تعداد معدودی از هنرمندان است که برای بار دوم به تالار مشاهیر راک اند رول راه یافته است. از دستاوردهای دیگر او می‌توان به ثبت رکوردهای بیشمار در لیست رکوردهای جهانی گینس، از جمله عنوان "موفق ترین سرگرمی ساز تمام دوران ها" ، ۱۳ جایزهٔ گرمی ، ۱۳ تک آهنگ شمارهٔ یک سولو__ بیشتر از هر هنرمند مرد دیگری از زمان پایه گذاری جدول صد اثر برترــــ و فروش بیش از ۷۵۰ میلیون واحد در سراسر جهان اشاره کرد. در صنعت موسیقی جایزه‌ای نمانده که جکسون به خانه نبرده باشد. همچنین او یک تاجر بسیار زیرک است. بسیاری او را یک نابغه در تجارت توصیف کرده‌اند و هیچ هنرمندی از نظر وسعت توانایی کنترل امور مالی و تجاری با او قابل مقایسه نیست. تقریبا چهار دهه‌است که کنکاش‌های بسیار موشکافانه در زندگی خصوصی جکسن همراه با دوران فعالیت درخشانش، او را جزئی از فرهنگ عامه کرده‌است. او به عنوان یکی از مشهورترین مردان جهان شناخته می‌شود.

مطالب بیشتر در:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84_%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط یاشار | 
همه جای دنیارو بارها و بارها گشتم

قاره به قاره،کشور به کشور،شهر به شهر،کوه ها و کویر ها و دریا ها

دیگر خسته ام

دلم گرفته،همه چیز تکراری شده

بغض دارم

می خواهم گریه کنم ولی می ترسم،از نابود شدن

تحملش سخت است

گریه کردم

حالا جویباریم جاری بر روی زمین

واقعا دیدنش از نزدیک چقدر زیباست

دنیا را می گویم

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
چند قطعه ی زیبا از کتاب دو جفت چشم پا برهنه اثر محمد مهدی نجفی:

۱.

همه چیز می شکند

حتی صدای ما

اما سکوت

هرگز

۲.

می خواهم پایم را

روی شنهای داغ کویر بگذارم

می دانم

آنجا

ابری در انتظار من است

۳.

اوج من آنجاست

که تو آنجا

به اندازه ی من

پست باشی

۴.

چیزی به شب نمانده

بیا

طلوع سیاهی تماشایی است

۵.

همه پرواز می کنند

برای رهایی

من پرواز می کنم

تا اسیر تو باشم

۶.

وقتی در آینه به هم فکر می کنیم

چشم هایمان را نخ چین می کنیم

این شباهت ماست

که شبیه هم نیستیم

۷.

دستهای من عاشق دستگیره ی در بود

وقتی می چرخاندم

صدای قیژش

تو را نشانم می داد

۸.

راهی از این رهگذر نمی گذرد

ایستاده تنها

میان بی راهی

غروب را نگاه می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط یاشار | 

عکسهای غرفه ی هنرستان اقبال آذر در هفتمین نمایشگاه بین المللی کتاب تبریز که نمایشهای پانتومیم و موسیقی ایرانی و کلاسیک توسط هنرجویان اجرا شد به علاوه ی نمایشگاه عکس هنرجویان رشته ی سینما،با عکاسی دوست خوبم حامد نظری عکاس سایت خبر گزاری ایسنا این عکسا در سایت tabriz.isna.ir نیز موجود می باشد(در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط یاشار | 

عشق

همان تاریکی مطلق

که تو نوری بودی در آن

شمعی در دستانم

روشن شده با آتش دل

برای یافتن راه

راهی که گمش کرده بودم

راه را یافتم

ولی تو

در میانه ی راه

با شوق کودکانه ات

شروع به دویدن کردی

و از من دور شدی

دور   دور

و حالا

من ماندم و راه دراز عمر

بی تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط یاشار | 

مارسل مارسو (به فرانسوی‎Marcel Marceau: مارس ۱۹۲۳ - ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۷) از نامدارترین هنرپیشگان معاصر رشته پانتومیم است. وی در سن ۸۴ سالگی در شهر کاهورس فرانسه درگذشت.

نام اصلی او مارسل مانگِل است و در شهر استراسبورگ فرانسه در خانواده‌ای یهودی به دنیا آمد. وی پس از تماشای چارلی چاپلین به هنرپیشگی علاقه‌مند شد و در سال ۱۹۴۶ به بعد به تحصیل در تئاتر سارا-برنهارد در شهر پاریس مشغول گشت.

وی بعدها در چندین فیلم از جمله باربارلا (ساخته ۱۹۶۸) بازیگری کرد.

او در سال ۲۰۰۱ میلادی به عنوان سفير حسن نيت سازمان ملل متحد برای سالخوردگان انتخاب شد. همچنین شهر نیویورک در تقویم خود، روز ۱۸ مارس را «روز مارسل مارسو» اعلام کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
زندگی:

صمد در ۱۳۱۸ در محلهٔ چرنداب شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش زهتاب بود. پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال آموزگار شد و تا پایان عمر در آذرشهر، ممقان، قاضی جهان، گوگان، و آخی جهان در استان آذربایجان شرقی ایران که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.

در مهر ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانهٔ دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد.

بهرنگی در ۱۳۳۹ اولین داستان منتشر شده‌اش به نام عادت را نوشت. که با تلخون در ۱۳۴۰، بی‌نام در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت. او ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به ترکی آذربایجانی (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده‌است.

مرگ:

بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک غرق شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده‌است.

نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل شایعه بحث‌هایی وجود داشته‌است. یک نظریه این است که وی به دستورِ یا به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی کشته شده‌است. نظریهٔ دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده‌است.

تنها کسی که معلوم شده‌است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه بهرنگی بوده‌است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفته‌است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولت‌آبادی دیده‌است، از قول او گفته‌است: «من این طرف بودم و صمد آن طرف‌تر. یک دفعه دیدم کمک می‌خواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری بکنم.»

سیروس طاهباز دراین‌باره می‌نویسد: «بهرنگی خواسته بود تنی به آب بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود. جلال آل‌احمد مرگ بهرنگی را مشکوک تلقی کرد اما حرف بهروز دولت‌آبادی برایم حجّت بود که مرگ او را طبیعی گفت و در اثر شنا بلدنبودن.» اسد بهرنگی شنا بلد نبودن صمد را تأیید می‌کند ولی دربارهٔ نظر طاهباز و دیگران می‌گوید«همه از دهان بهروز دولت‌آبادی حرف زده‌اند نه این که واقعاً تحقیقی صورت گرفته باشد تا به حال برخوردی تحقیقی دربارهٔ مرگ صمد نشده‌است.»

طرفداران به قتل رسیدن صمد ادعا می‌کنند که در ماه شهریور رود ارس کم‌آب است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم می‌دانند. اسد بهرنگی کم‌آب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید می‌کند و دراین‌باره می‌گوید«البته بعضی جاها ممکن است پر آب شود.هیچ‌کس نمی‌آید در محلی که جریان آب تند است آب‌تنی یا شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد نبود.» با این وجود تأکید می‌کند: «البته هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که فراهتی مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»

جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شده‌است. از جمله اسد بهرنگی گفته‌است: «جسد صورت و بدنش سالم بود.دو سه تا جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی. رئیس پاسگاه در صورت‌جلسه‌اش، به جای زخم‌ها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورت‌جلسه عوض شد». اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل دیگری اشاره کرده‌است، از جمله این که گفته‌است فرج سرکوهی در جایی نوشته‌است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد می‌گشته‌اند (و به گفتهٔ اسد بهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و دو نفر از شوهرخواهرهای بهرنگی بوده‌است) همراهی می‌کرده‌است، در حالی که چنین نبوده‌است.

جلال آل‌احمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامه‌ای به منصور اوجی شاعر شیرازی می‌نویسد «...اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می‌خواست قصه بسازیم ساختیم...خب ساختیم دیگر. آن مقاله را من به همین قصد نوشتم که مثلاً تکنیک آن افسانه سازی را روشن کنم برای خودم. حیف که سرودستش شکسته ماند و هدایت کننده نبود به آن چه مرحوم نویسنده اش می‌خواست بگوید...»

برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره می‌گویذ:همه می‌دانند که ویژه نامه آرش چند ماهی پس از مرگ صمد بهرنگی منتشر شد و آن موقع هم دوستان نزدیک صمد بر مرگ او مشکوک بودند. با اطلاعاتی که از جریانات تابستان ۴۷ داشتند کشته شدن صمد را وسیله عمله‌های رژیم که شاید ساواک هم مستقیما در آن دست نداشته باشد دور از انتظار نمی‌دانستند.

اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب می‌گوید: «در زمانی که ما در کنار ارس دنبال صمد می‌گشتیم و صمد راداد می‌زدیم مامورین ساواک به حانه صمد آمده و همه چیز را به هم ریخته بودند. میز تحریر مخصوص او را شکسته بودند و نامه‌ها و یادداشت‌هایش را زیر و رو کرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جویی قرار داده بودند، و چند کتاب و یادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه کتابخانهٔ اصلی صمد را که در آن طرف حیاط بود ندیده بودند.»

حمزه فراهتی در کتاب خود اظهار می‌کند که «صمد بهرنگی شهید ساختگی شد» و قتل او کار ساواک نبوده‌است.

آثار:

برخی آثار صمد بهرنگی با نام مستعار چاپ شده‌است. از جملهٔ نامهای مستعار وی می‌توان به «ص. قارانقوش»، «چنگیز مرآتی»، «صاد»، «داریوش نواب‌مراغی»، «بهرنگ»، «بابک بهرامی»، «ص. آدام»، و «آدی باتمیش» اشاره کرد.

قصه ها:

  • بی‌نام - ۱۳۴۴
  • اولدوز و کلاغها - پاییز ۱۳۴۵
  • اولدوز و عروسک سخنگو - پاییز ۱۳۴۶
  • کچل کفتر باز - آذر ۱۳۴۶
  • پسرک لبو فروش - آذر ۱۳۴۶
  • افسانه محبت - زمستان۱۳۴۶
  • ماهی سیاه کوچولو - تهران ، مرداد ۱۳۴۷
  • پیرزن و جوجه طلایی‌اش - ۱۳۴۷
  • یک هلو هزار هلو - بهار ۱۳۴۸
  • ۲۴ ساعت در خواب و بیداری - بهار ۱۳۴۸
  • کوراوغلو و کچل حمزه - بهار ۱۳۴۸
  • تلخون و چند قصه دیگر - ۱۳۴۲
  • کلاغها، عروسکها و آدمها
  • کتب و مقالات:

  • کند و کاو در مسائل تربیتی ایران - تابستان ۱۳۴۴
  • الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان
  • مجموعه مقاله‌ها - تیر ۱۳۴۸
  • فولکلور و شعر
  • افسانه‌های آذربایجان(ترجمه فارسی) - جلد ۱ - اردیبهشت ۱۳۴۴
  • افسانه‌های آذربایجان (ترجمه فارسی) - جلد ۲ - تهران، اردیبهشت ۱۳۴۷
  • تاپما جالار ، قوشما جالار (مثلها و چیستانها) - بهار ۱۳۴۵
  • پاره پاره (مجموعه شعر از چند شاعر) - تیر ۱۳۴۲
  • مجموعه مقاله‌ها
  • انشا و نامه‌نگاری برای کلاسهای ۲ و ۳ دبستان
  • آذربایجان در جنبش مشروطه
  • ترجمه ها:

    • ما الاغها! - عزیز نسین - پاییز ۱۳۴۴
    • دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسی زبان
    • خرابکار (قصه‌هایی از چند نویسنده ترک زبان) - تیر ۱۳۴۸
    • کلاغ سیاهه - مامین سیبیریاک (و چند قصه دیگر برای کودکان) خرداد ۱۳۴۸


    آثار درباره ی او:

  • صمد جاودانه شد - (علی اشرف درویشیان) - ۱۳۵۲
  • کتاب جمعه - سال اول - شماره۶ - ۱۵ شهریور ۱۳۵۸
  • منوچهرهزارخانی - «جهان بینی ماهی سیاه کوچولو» - آرش دوره دوم ، شماره ۵ - (۱۸) -آذر ۱۳۴۷
  • كندوكاوي در همگامي هاي بهرنگي و ساعدي / عليرضا ذيحق
  • + نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط یاشار | 

    بعد از خداحافظی با مادر و پدرم رفتم تا سوار اتوبوس شم و راه بیفتیم،همه ی آنهایی که تو اتوبوس بودن مثل من سر تا پا سبز بودن،مثل ده من اما این وسط یه فرق بود وقتی ادم سر سبزی ده منو میدید زنده      می شد ولی وقتی من اینها رو می بینم یاد مرگ میفتم،راه زیادی طی کرده بودیم ولی کسی هنوز حرف نمیزد که اول من شروع کردم:

    اسم من یاشامه خودتونو معرفی کنین تا آشنا شیم

    یکیشون خندید و گفت: آره فکر خوبیه آخرین باره که داریم با یکی آشنا میشیم آخه میریم که بمیریم

    یه پسر کم سن و سالی گفت:داداش من هم تو اونایی هست که میریم باهاشون بجنگیم اونهم بین اون ترورسیتاست وقتی ازش پرسیدم اگه با همدیگه روبرو شدیم چیکار کنیم گفت اگه اون بمیره یه تروریسته ولی اگه من بمیرم یه شهیدم،گریه میکرد و ادامه میداد:حتی موقع خداحافظی نگام نکرد من باید چیکار کنم؟

    مردی جوابشو داد:ما باید همشونو بکشیم چطور که اونا زن و بچه های منو کشتند،ما رحم نمیکنیم،چطور که اونا رحم نکردند

    مرد پیری که از اول بحث ساکت بود شروع کرد: وطن یعنی ناموس  وطن یعنی زندگی وطن یعنی عشق وطن یعنی همه چی به خاطر وطن اگه قرار باشه برادر با برادر بجنگه باید اینکارو بکنه این وطنه که باید همیشه آزاد باشه

    رسیدیم به اردوگاه و بعد کمی استراحت فرمانده اومد و شروع کرد به حرف زدن:

    سرباز،اونا خواهر ندارند،مادر ندارند،پدر ندارند،برادر ندارند،همسر،بچه،دوست،آشنا،فامیل،هیچی ندارند اونا حتی انسان هم نیستند اونها دشمنند دشمن،ما باید باهاشون بجنگیم،مجبوریم که بجنگیم،و باید پیروز بشیم،باید.

    و هیچ قانونی وجود نداره که دست و پای مارو ببنده جز دو تا: یک: بکش،دو: نمیر...

    + نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط یاشار | 

    کافکا در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز کشور بوهم، پادشاهی‌ای متعلق به امپراتوری اتریش و مجارستان بود. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچک‌تر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها جان باختند.

    پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاه‌طلبانهٔ پدر چنان محیط رعب‌انگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایه‌ای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.

    کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان اول آموخت، ولی زبان چکی را هم تقریباً بی‌نقص صحبت می‌کرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رمان‌نویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. آموزش یهودی او به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود. کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت، و سپس در دانشگاه جارلز یونیورسیتی پراگ شروع به تحصیل رشتهٔ شیمی کرد، ولی پس از دو هفته رشتهٔ خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آیندهٔ روشن‌تری پیش پای او می‌گذاشت که سبب رضایت پدرش می‌شد و دورهٔ تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاس‌های ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد. کافکا در پایان سال اول تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامه‌نگار ـ که او هم در رشتهٔ حقوق تحصیل می‌کرد ـ تا پایان عمر از نزدیک‌ترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغ‌التحصیل شد و یک سال در دادگاه‌های شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفهٔ بدون حقوق خود را انجام داد.

    کافکا در ۱ نوامبر ۱۹۰۷ به استخدام یک شرکت بیمهٔ ایتالیایی به نام Assicurazioni Generali درآمد و حدود یک سال به کار در آنجا ادامه داد. از نامه‌های او در این مدت برمی‌آید که از برنامهٔ ساعات کاری ـ هشت شب تا شش صبح ـ ناراضی بوده چون نوشتن را برایش سخت می‌کرده‌است. او در ۱۵ ژوئیهٔ ۱۹۰۸ استعفا داد و دو هفته بعد کار مناسب‌تری در مؤسسهٔ بیمهٔ حوادث کارگری پادشاهی بوهم پیدا کرد. او اغلب از شغلش به عنوان «کاری برای نان در آوردن» و پرداخت مخارجش یاد کرده‌است. با این وجود او هیچ‌گاه کارش را سرسری نگرفت و ترفیع‌های پی در پی نشان از پرکاری او دارد. در همین دوره او کلاه ایمنی را اختراع کرد، و در سال ۱۹۲ به دلیل کاهش تلفات جانی کارگران در صنایع آهن بوهم و رساندن آن به ۲۵ نفر در هر هزار نفر، یک مدال افتخار دریافت کرد.(همچنین وظیفهٔ تهیهٔ گزارش سالیانه نیز به او محول شد و گفته می‌شود چنان از نتیجهٔ کارش راضی بود که نسخه‌هایی از گزارش را برای خانواده و اقوامش فرستاد.) هم‌زمان کافکا به همراه دوستان نزدیکش ماکس برود و فلیکس ولش که سه نفری دایرهٔ صمیمی پراگ را تشکیل می‌دادند فعالیت‌های ادبی خود را نیز ادامه می‌داد.

    کافکا از ۱۹۱۰ به نوشتن یادداشت‌های خصوصی که اثری هم در شناخت شخصیت و زندگی او به شمار آمد پرداخت و تا آخر زندگی آن را ادامه داد که ترس از بیماری، تنهایی، شوق فراوان به ازدواج و در عین حال هراس از آن، کینهٔ به پدر و مادر و احساس‌های گوناگون خویش را در آن منعکس ساخته.

    در سال ۱۹۱۱ کارل هرمان همسر خواهرش اِلی، به کافکا پیشنهاد همکاری برای راه‌اندازی کارخانهٔ پنبهٔ نسوز پراگ، هرمان و شرکا را داد. کافکا در ابتدا تمایل نشان داد و بیشتر وقت آزاد خود را صرف این کار کرد.در این دوره با وجود مخالفت‌های دوستان نزدیکش از جمله ماکس برود ـ که در همهٔ کارهای دیگر از او پشتیبانی می‌کرد ـ به فعالیت‌های نمایشی تئاتر ییدیش هم علاقه‌مند شد و در این زمینه نیز کارهایی انجام داد.

    کافکا در سال ۱۹۱۲ در خانهٔ دوستش ماکس برود، با فلیسه بوئر که در برلین نمایندهٔ یک شرکت ساخت دیکتافون بود آشنا شد. در پنج سال پس از این آنها نامه‌های بسیاری برای هم نوشتند و دو بار نامزد کردند. رابطهٔ این دو در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید.

    کافکا در سال ۱۹۱۷ دچار سل شد و ناچار شد چندین بار در دورهٔ نقاهت به استراحت بپردازد. در طی این دوره‌ها خانواده به خصوص خواهرش اُتا مخارج او را می‌پرداختند. در این دوره، با وجود ترس کافکا از این که چه از لحاظ بدنی و چه از لحاظ روحی برای مردم نفرت‌انگیز باشد، اکثراً از ظاهر پسرانه، منظم و جدی، رفتار خونسرد و خشک و هوش نمایان او خوششان می‌آمد.

    کافکا در اوائل دههٔ ۲۰ روابط نزدیکی با میلنا ینسکا نویسنده و روزنامه‌نگار هموطنش پیدا کرد. در سال ۱۹۲۳ برای فاصله گرفتن از خانواده و تمرکز بیشتر بر نوشتن، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد. آنجا با دوریا دیامانت یک معلم بیست و پنج سالهٔ کودکستان و فرزند یک خانوادهٔ یهودی سنتی ـ که آن قدر مستقل بود که گذشته‌اش در گتو را به فراموشی بسپارد ـ زندگی کرد. دوریا معشوقهٔ کافکا شد و توجه و علاقهٔ او را به تلمود جلب کرد.

    عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌برده‌است. او همچنین دچار میگرن، بی‌خوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی می‌کرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاه‌خواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند. به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت، و در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در همان جا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمی‌توانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تزریق وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودی‌ها در ژیشکوف پراگ به خاک سپردند.
    + نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط یاشار | 

    فروردین:
    فروردین نام نخستین ماه و فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری
    اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین
    و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای
    ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در
    گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین
    خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می‌برند. به مناسبت فرود
    آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در
    ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به
    دنیای دیگر می‌روند.

    اردیبهشت:
    اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی
    خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی
    اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:
    جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و
    درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده
    شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای
    بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به
    بهترین راستی و درستی است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و
    تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او
    سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.

    خرداد:
    خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در
    اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا
    خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به
    معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین
    هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از
    همکاران خرداد می‌باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در
    گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

    تیر:
    تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی
    است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن
    یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق
    می‌شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران
    بهره مند می‌شود و کشتزارها سیراب می‌گردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی
    سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش
    باران می‌دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

    امرداد:
    امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی
    خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته
    شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:
    اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود
    شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی
    مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال
    می‌شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی
    نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که
    عبارتند از :
    نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش
    و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل
    گردد.

    شهریور:
    شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی
    است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور می‌دانند.
    کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت
    به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن
    وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی
    برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی
    اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و
    اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با
    اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است
    شهریور آزرده و دلتنگ می‌شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا
    بگذارد که زنگ بزند.

    مهر:
    در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی
    مهر گفته می‌شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب
    خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است
    میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و
    روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان
    است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر
    انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد
    وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز
    هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی‌ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید
    اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه
    ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی
    و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این آرامگاه خود به
    پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای
    ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می‌شتابد.
    آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید
    بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام
    میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم
    ((میترس))می‌ستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح
    آندو با یکدیگر مخلوط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را
    به عهده ایزد مهر است.

    آبان:
    در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می‌شود.در اوستا
    بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع
    آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان
    می دانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق
    دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با
    افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد,
    ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران
    باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در
    همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن
    کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می‌گیرد.

    آذر:
    در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر
    می‌گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان
    است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می
    دادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و
    مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج
    قوس یا کماندار قرار می گیرد.

    دی:
    در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا
    صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود
    اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و
    روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای
    اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز
    بعد می‌پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی
    بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او
    تعلق دارد.

    بهمن:
    در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه
    ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به
    معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است
    و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد
    و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به
    آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم
    می دهد و از هرزه گویی باز می‌دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار
    می‌رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به
    برخاستن و عبادت و کشت و کار می‌خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم
    از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار
    در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند
    به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم
    گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می‌شود.و در طب نیز این گیاه
    معروف است.

    اسفند:
    دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار
    مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه
    ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم
    مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از
    مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و
    سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی
    آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث
    و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم
    ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد
    کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به
    دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا
    مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ می‌باشد.

    + نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط یاشار | 

    من یک کلکسیونر آینه هستم،حکایت من حکایت عجیبیست:

    وقتی شش سال داشتم متوجه شدم که نمی توانم چهره ی خود را در آینه ها ببینم.

    همیشه دنبال آینه ای بودم که مرا به خودم نشان دهد تا اینکه شدم یک کلکسیونر آینه،کلکسیونری که     نمی تواند خود را در آینه ها ببیند،آینه هایی از هر نوع از ارزانترین و ساده ترین آنها تا گرانترین و زیباترینشان،اینه هایی که همیشه عذابم می دادند ولی دوستشان داشتم،رازی را که از من در درون خود پنهان کرده بودند دوست داشتم،اینکه من چه شکلی هستم،زشت یا زیبا؟

    تا روزی که به دنبال راه چاره ای در خیابان قدم میزدم،آینه ای در ویترین یک مغازه توجهم را به خود جلب کرد،داخل شدم تا قیمت آنرا بپرسم،صاحب مغازه دختری جوان و زیبا بود،ناگهان چشمانم به چشمانش افتاد،باورم نمی شد خود را می دیدم خود را در چشمان او می دیدم.

    چشمان او،من،من در چشمان او...

    + نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط یاشار | 

    آردا:خاطره،نشانه

    آلاو:شعله

    ‌‌اَرتاش:جوانمرد

    اَردال:شاخه ی مسن

    بولوت:ابر

    پینار:چشمه

    تامای:ماه کامل

    دومان:مه

    شیمشک:آذرخش

    فیدان:نهال

    قارتال:عقاب

    اوغور:خوشبختی،پیروز(نام داداش کوچیک بنده هم است)

    اوکتای:اوختای،اوقتای

    اولدوز:ستاره

    یاشار:جاوید،همیشه زنده(نام بنده هم هست)

    یاشام:حیات،زندگی

    ایپک:ابریشم

    ایرماق:نهر،جویبار

    ایلدیریم:صاعقه،رعد و برق

    ایلیاز:سالی که سراسیمه بهار است،کسی که تمام فصلهای سال برای او مثل بهار است

    + نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط یاشار | 

    برادران لومیر در سال ۱۸۹۵ سینماتوگراف(اولین دوربین فیلم برداری) را اختراع کردند. هرچند نمی‌توان این دو برادر فرانسوی را یگانه افرادی دانست که به پیدایش هنر سینما کمک کردند. پیدایش سینما و فن فیلمبرداری خود مرهون پیشرفت‌های بسیار زیادی هم در عرصهُ تکامل نگاتیو بود و هم تکامل دستگاه‌های اولیه عکاسی. بطوریکه نمی‌توان قاطعانه از یک نفر به‌عنوان مخترع سینما نام برد. دستگاه‌هایی همچون کینتوسکوپ، ویتاسکوپ و بایوسکوپ همگی در پیدایش دستگاه سینماتوگراف موثر بوده‌اند.

    برادران لومیر خود ده‌ها فیلم کوتاه ساختند که همهُ آنها صرفاً از یک نما تشکیل می‌شد و قطع و وصل و تدوین در آنها وجود نداشت. از جملهٔ این فیلم‌ها می‌توانیم به "ورود قطار به ایستگاه"(که به عنوان اولین فیلم ساخته شده به دست بشر محسوب می‌شود)، "خروج قایق از لنگرگاه"، "غذا خوردن کودک" و "خروج کارگران از کارخانه" اشاره کنیم.

    پس از لومیرها، ژرژ مه‌لیس باعث تکامل فن سینما شد. دیدگاه مه‌لیس نسبت به سینما یک دیدگاه تئاتری بود. او پرده‌های گوناگونی از نمایش را فیلمبرداری می‌کرد و سپس این پرده‌ها را به یکدیگر متصل می‌کرد. ژرژ مه‌لیس همچنین پدیدآورنده‌ فن تروکاژ در سینماست. پس از مه‌لیس، ادوین اس پورتر باعث تکامل بنیادین و ساختاری سینما شد. او با ساختن فیلم‌های "زندگی آتش‌نشان آمریکایی" و "سرقت بزرگ قطار" سینما را به عنوان پدیده‌ای که امروزه می‌شناسیم معرفی کرد. سینمای پورتر دیگر ارتباطی به تئاتر نداشت، بلکه هنری مستقل و جدید بود. پورتر، پیشگام فن تدوین فیلم نیز می‌باشد. راهی که او در سینما آغاز کرد در نهایت به سینمای داستان‌گوی هالیوود منجر شد.

    + نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط یاشار | 

    بهرام بیضایی در سال ۱۳۱۷ در تهران به دنیا آمد. خانواده‌اش اهل کاشان و آن‌گونه که خود بیضایی نوشته در کار تعزیه بودند. او تحصیلات دانشگاهیش را در رشته ادبیات ناتمام گذاشت و در سال ۱۳۳۸ به استخدام اداره کل ثبت اسناد و املاک دماوند درآمد. در سال ۱۳۴۱ به اداره هنرهای دراماتیک که بعدها به اداره برنامه‌های تئاتر تغییر نام داد منتقل شد. در سال ۱۳۴۴ با منیراعظم رامین فر ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه فرزند به نام‌های نیلوفر متولد ۱۳۴۵، ارژنگ متولد ۱۳۴۶ (فوت شده در صد روزگی) و نگار متولد ۱۳۵۱ می‌باشد. او یکی از پایه گذاران و اعضای اصلی کانون نویسندگان ایران در سال ۱۳۴۷ بود که درسال ۱۳۵۷ از آن کانون کناره گیری کرد. در سال ۱۳۴۸ به عنوان استاد مدعو با دانشگاه تهران همکاری کرد. در سال ۱۳۵۲ از اداره برنامه‌های تئاتر به دانشگاه تهران به عنوان استادیار تمام وقت نمایش دانشکده هنرهای زیبا و مدیریت رشته هنرهای نمایشی انتقال یافت. در سال ۱۳۶۰ پس از بیست سال کار دولتی از دانشگاه تهران اخراج شد. در سالهای ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶ خانواده‌اش از ایران مهاجرت کردند. در سال ۱۳۶۵ پدرش استاد نعمت الله(ذکایی)بیضایی مرحوم شد. او در سال ۱۳۷۱ با مژده شمسایی ازدواج کرد. فرزند آخرش نیاسان در سال ۱۳۷۴ متولد شد و مادرش نیره موافق در سال۱۳۸۰وفات کرد.

    + نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
    بهش گفتم دوست دارم

    گفت منم تورو ولی مثل یه دوست

    بهش گفتم دوست دارم

    گفت هنوز سن ما برای این حرفا کمه

    بهش گفتم دوست دارم

    گفت اگه دوسم داشتی به این راحتیا نمی تونستی بگی

    بهش گفتم دوست دارم

    گفت کجا باید برم که دیگه تورو نبینم؟

    + نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
    سلام آقای خنده

    ببخشید مزاحم اوقاتتون شدم

    عرض مهمی خدمت جناب عالی داشتم

    من پسری از ایرانم

    از شهر تبریزش،شهر ترکها

    شهر من مشکل مهمی دارد

    مردم شهر من شمارا نمی شناسند

    نمی دانند خنده یعنی چه

    نمی دانند شما کی هستید و کجایید

    آنها گریه را دوست دارند

    من می دانم خانه ی شما کجاست

    خانه ی شما در گوشه ای از دل ماست

    مردم شهر من نمی توانند صدای دلشان را بشنوند

    صدای گریه شان صدای دلشان را در خود محو کرده

    خودشان هم نمی دانند چرا گریه می کنند

    ولی من می دانم

    به حال خودشان گریه می کنند

    به حال خودشان که نمی توانند شمارا حس کنند

    ولی هرچه بیشتر گریه می کنند بیشتر از شما دور می شوند

    آنها این را نمی دانند

    من مطمئنم که شما مردم این شهر را دوست دارید

    فقط کمی از آنها دلخورید

    خواهش میکنم اگر وقت کردید سری به این شهر بزنید

    ممنون

     

    + نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط یاشار | 
    واژهٔ ایران در فارسی باستان «آئیریانا» (airya) و در فارسی میانه به شکل «اِران» (erān) بوده، و برگرفته ازشکل‌ قدیمیaryanama و به معنای «سرزمین مردمان اصیل» است. در کردستان ایران هنوز ایران با همان نام کهن «اِران» تلفظ می‌شود. در اسناد تاریخی کردستان نیز همواره از این نام استفاده‌شده‌است.

    واژهٔ «آریا» در زبان‌های اوستایی، فارسی باستان و سنسکریت به ترتیب به شکل‌های «اَیریه» (airya)، «اَریه» (āriya)، «آریه»               (arya) به کار رفته‌است. همچنین در زبان سنسکریت «اریه» (ariya) به معنی سَروَر و مهتر و «آریکه»(aryaka) به معنی مَردِ شایستهٔ بزرگداشت و حرمت است و آریایی به‌زبان اوستایی «ائیرین» (airyana) و به زبان پهلوی و فارسی دری «ایر» خوانده می‌شود و ایر به زبان آریایی "airya" است. ایر در واژه به‌معنی «آزاده» و جمع آن «ایران» به‌معنی «آزادگان» است.

    نام ایران در لغت به معنی «سرزمین آریاییان» است و مدت‌ها پیش از اسلام نیز نام بومی آن نیز ایران، اران، یا ایرانشهر بود.، البته از ۶۰۰ سال پیش از میلاد تا ۱۳۱۴ (۱۹۳۵) در میان اروپاییان با نام «پرشیا» شناخته می‌شد. که در سال ۱۳۱۴ در شرف تأسیس لیگ ملل با درخواست رسمی رضا شاه پهلوی همان نام بومی کشور (ایران) در عرصهٔ جهانی هم مورد کاربرد قرار گرفت. نام «پرشیا» همچنان برابر نام ایران است و در زبان‌های اروپایی به دلیل سابقه تاریخی - فرهنگی‌اش کاربرد دارد، اما در اخبار سیاسی بیشتر نام ایران به کار برده می‌شود.

    + نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
    به طور بسیار خلاصه موسیقی رپ را این گونه می شود تعریف کرد:

    صدای دقالباب، سرزنش سخت، زخمزبان ، ضربت تند و سریع زدن ، تقصیر:Rap

    این سبک موسیقی زمانی به وجود آمد که سیاه پوستان آمریکایی برای اعتراض در خیابانها پاهای خود را با ریتم خاصی به زمین می کوبیدند و حرفشان را متناسب با ریتم می گفتند،اما در مورد نوع لباس پوشیدنشان بعضی ها معتقدند که لباس گشاد رپرها هرکدام نمادی دارد و خیلی ها بر این اعتقادند که به خاطر فقر در میان سیاه پوستان آن زمان فرزندان مجبور بودند لباسهای کهنه ی پدرشان را بپوشند و این لباس ها به طبع گشاد و بزرگ بودند،بزرگترین خواننده ی این موسیقی 2pac (حسن شاکور) بود که باز بعضی ها او را بنیان گذار این موسیقی و خیلی ها کسی می دانند که باعث شد این سبک موسیقی جهانی شود و به خاطر بعضی فیلمهای پخش شده و آلبومهایی که بعد از مرگ این خواننده از او منتشر شد با اینکه خیلی وقت است فوت کرده بعضی ها اورا هنوز زنده می دانند،چه جالب است که این موسیقی به ایران نیز راه پیدا کرد و با تلفیق موسیقی سنتی و ریتم ۸/۶برای خود شکل تازه ای یافت ولی خیلی ها سعی می کنند این موسیقی را که راهی برای اعتراض است موسیقی شیطانی جلوه دهند. 

    + نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط یاشار | 
    از تاریکی می ترسیدم.

    مادرم میگفت:بچه که بودم موقع خواب تا می خواستند چراغهارا خاموش بکنند،بغزم می ترکید،وقتی شبها برای رفتن به جایی می خواستند در خانه تنهایم بگذارند در ها را به رویشان قفل می کردم،            نمی توانستم تنها بخوابم،حتی موقع رفتنم به دستشویی باید با من می آمدند وگرنه انقدر صبر می کردم که....

    خوب الان این عادات را ترک کرده بودم ولی بازهم از تاریکی می ترسیدم.

    تا آن اتفاق افتاد:

    آن شب برای اولین بار رفتم داخل اتاقم چراغهارا خاموش کردم در را بستم و روی تخت دراز کشیده زیر ملافه شروع کردم به گریه کردن،چون خجالت می کشیدم،با خود فکر می کردم گریه کردن برای همچین موضوعی خیلی مسخره است،ولی دیگر ترسی از تاریکی نداشتم احساس می کردم مرد شده ام.

    صبح آن روز از مدرسه خارج شدم و داشتم به طرف خانه می آمدم،دوباره او را دیدم،دختری که تا به حال جرات نمی کردم احساسات خودم رو نسبت به او به خودش بگویم،لبخندی پر معنا زد و از کنارم رد شد،تمام حواسم پیش او بود تا با برخوردم با رهگذاری به خود آمدم،هر چه سریع تر به راه خود ادامه دادم تا زودتر به خانه برسم،تمام  روز در فکر او بودم نه میل به غذا داشتم نه درس نه خواب و نه چیز دیگری،شب سر تلوزیون نشته بودم تصویر خنده اش از جلوی چشمانم نمی رفت تا متوجه سخنان مجری برنامه تلوزیون شدم:

    اهای مردم با شمام حواستون کجاست نکنه عاشق شدین؟

    البته منظور مجری شوخی کوتاهی با بینندگانش بود ولی حرفش درد مرا تازه کرد و نتوانستم جلوی خود را بگیرم رفتم داخل اتاق و زدم زیر گریه،ناگهان متوجه تاریکی شدم ولی اصلا مهم نبود،چون در تاریکی بهتر میشد چهره ی زیبای او را تصور کرد.

    + نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
    با هر دم و بازدم نفسش نزدیکتر می شود

    با هر طلوع و غروب وقت کمتر می شود

    زندگی مرا به سوی او می برد

    او پایانی برای آغازی دیگر است

    مرگ...

    + نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
    واژه ی هنر در زبان سانسکریت ترکیبی از دو کلمه ی سو به معنای نیک و نر یا نره به معنای زن و مرد است،در زبان اوستایی س به ه تبدیل شده و واژه ی هونر ایجاد گشته و در زبان پهلوی یا فارسی میانه به شکل امروزی هنر درآمده که به معنای انسان کامل و فرزانه است،در ادبیات ایران در دوره ی اسلامی این معنا دوباره دگرگون شد و هنر به معنای کمال،فضیلت،هوشیاری،فضل،تقوی،دانش،کیاست و... به کار رفت.

    + نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
    یاکاموز به معنای : انعکاس ماه در آب

    کلمه ی ترکی  یاکاموز در مسابقه ی زیباترین کلمه در جهان که توسط انستیتو‌ی روابط خارجی آلمان در اشتوتگارت برگزار شد از بین حدود ۲۵۰۰ کلمه که نزدیک به ۶۰ کشور شرکت کرده بودندعنوان بهترین کلمه سال ۲۰۰۷ را از آن خود کرد.

    + نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط یاشار | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو وبلاگ
    عناوین مطالب وبلاگ
    درباره وبلاگ
    با عرض سلام
    مطالب درج شده در این وبلاگ عمدتا در قالب هنر و موضوعات مربوط به آن میباشند.

    نوشته های پیشین
    هفته چهارم آذر 1388
    هفته سوم آذر 1388
    هفته دوم آذر 1388
    هفته چهارم مهر 1388
    هفته سوم مهر 1388
    هفته چهارم شهریور 1388
    هفته دوم شهریور 1388
    هفته چهارم مرداد 1388
    هفته دوم مرداد 1388
    هفته اوّل مرداد 1388
    هفته سوم تیر 1388
    هفته دوم تیر 1388
    پیوندها
    گروه هنری رجا(احمد مسرت)
    تئاتر بيله سوار (احمد مسرت)
    چاغنامه(محمد باقر وثوقی)
    برهوت(اصغر نوری)
    سر سطر(داوود خدایی)
    آرتمیس آرت(نورا موسوي‌نيا)
    پدر(بامداد)
    یک راهجوی هنر(جمیل جوشنی)
    زندگی و دیگر هیچ(حسین اصل عبداللهی)
    غریبه(حسین)
    ایرانگردی(زیبا سلیمانی)
    الف_ارشین(آیدا فرخادرسولی)
    عباس نعلبندیان(حسین ایرجی)
    عباس نعلبندیان(غ.ح.ایرجی)
    دلم برای باغچه میسوزد(بردیا زمانی)
    از هنر چه خبر(ياشار دادبخش صباغ)
    لالو(بهروز علیپور)
    من و من(مانی طوقدار)
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM